تبليغاتX
آیدا در آینه

آیدا در آینه

 

خدا گفت: زمين سردش است. چه كسی ميتواند زمين را گرم كند؟ ليلی گفت: من.

خدا شعله‌ای به او داد. ليلی شعله را توی سينه‌اش گذاشت. سينه اش آتش گرفت. خدا لبخند زد. ليلی هم. خدا گفت‌: شعله را خرج كن. زمينم را به آتش بكش. ليلی خودش را به آتش كشيد. خدا سوختنش را تماشا می‌كرد. ليلی گـُر می‌گرفت. خدا حظ می‌كرد. ليلی می‌ترسيد. می‌ترسيد آتشش تمام شود. ليلی چيزی از خدا خواست. خدا اجابت كرد. مجنون سر رسيد. مجنون هيزم آتش ليلی شد. آتش زبانه كشيد. آتش ماند. زمين خدا گرم شد. خدا گفت: اگر ليلی نبود٬ زمين من هميشه سردش بود.

 

ليلی گفت: امانتیت زيادی داغ است. زيادی تند است. خاكستر ليلی هم دارد می‌سوزد. امانتیت را پس می‌گيری؟ خدا گفت: خاكسترت را دوست دارم. خاكسترت را پس می‌گيرم... خدا گفت: پايان قصه‌ ات اشك است؛ اشك درياست؛ دريا تشنگی‌است و من تشنگی‌ام٬ تشنگی و آب. پايانی از اين قشنگتر بلدی؟ ليلی گريه كرد. ليلی تشنه‌تر شد. خدا خنديد.

 

خدا مشتی خاك را برگرفت٬ می‌خواست ليلی را بسازد٬ از خود در او دميد. و ليلی پيش از آنكه باخبر شود٬ عاشق شد. ساليانی‌است كه ليلی عشق می‌ورزد. ليلی بايد عاشق باشد. زيرا خدا در او دميده است و هركه خدا در او بدمد٬ عاشق می‌شود. ليلی نام تمام دختران زمين است؛ نام ديگر انسان.

 

خدا گفت: به دنيايتان می‌آورم تا عاشق شويد. آزمونتان تنها همين است: عشق. و هركه عاشقتر آمد٬ نزديكتر است. پس نزديكتر آييد٬ نزديكتر. عشق٬ كمند من است. كمندی كه شما را پيش من می‌آورد. كمندم را بگيريد و ليلی كمند خدا را گرفت. خدا گفت :عشق فرصت گفتگو است. گفتگو با من. با من گفتگو كنيد و ليلی تمام كلمه هايش را به خدا داد. ليلی همصحبت خدا شد. خدا گفت: عشق همان نام من است كه مشتی خاك را بدل به نور می‌كند. ليلی مشتی نور شد در دستان خداوند.

 

 

خدا گفت: ليلی يك ماجراست٬ ماجرايی آكنده از من. ماجرايی كه بايد بسازيش. شيطان گفت: تنها يك اتفاق است. بنشين تا بيفتد. آنان كه حرف شيطان را باور كردند نشستند و ليلی هيچ گاه اتفاق نيفتاد ...

 

... شيطان آدم را در زنجير می‌خواست. ليلی مجنون را بی‌زنجير می‌خواست. ليلی می‌دانست خدا چه می‌خواهد. ليلی كمك كرد تا مجنون زنجيرش را پاره كند. ليلی زنجير نبود. ليلی نمی‌خواست زنجير باشد. ليلی ماند. زيرا ليلی نام ديگر آزادی است.

 

... خدا گفت: شمعی بايد دور٬ شمعی كه نسوزد٬ شمعی كه بماند. پروانه‌ای كه به شمع ِ نزديك می‌سوزد٬ عاشق نيست.شب بود٬ خدا شمع روشن كرد. شمع خدا ماه بود. شمع خدا دور بود. شمع خدا پروانه می‌خواست. ليلی٬ پروانه‌اش شد. بال پروانه‌های كوچك زود می‌سوزد٬ زيرا شمع‌ها٬ زيادی نزديكند. بال ليلی هرگز نمی‌سوزد. ليلی پروانه‌ی شمع خداست. شمع خدا ماه است. ماه روشن است اما نمی‌سوزاند. ليلی تا ابد زير خنكای شمع خدا می‌رقصد.

 

... ليلی گفت: قلبم اسب سركش عربی‌ست. بی‌سوار و بی افسار. عنانش را خدا بريده٬ اين اسب را با خودت می‌بری؟ مجنون هيچ نگفت. ليلی نگاه كه كرد٬ مجنون ديگر نبود؛ تنها شيهه اسبی بود و رد پايی برشن. ليلی دست بر سينه‌اش گذاشت٬ صدای تاختن می‌آمد. اسب سركش اما در سينه‌ی ليلی نبود.

 

ليلی می‌دانست كه مجنون نيامدنی‌ست. اما ماند. چشم به راه و منتظر. هزار سال. ليلی راه ها را آذين بست و دلش را چراغانی كرد. مجنون نيامد. مجنون نيامدنی‌ست. خدا از پس هزار سال ليلی را می‌نگريست. چراغانی دلش را. چشم به راهی‌ش را. خدا به مجنون می‌گفت نرود. مجنون حرف خدا را گوش می‌گرفت. خدا ثانيه‌ها را می‌شمرد. صبوری ليلی را.

عشق درخت بود. ريشه می‌خواست. صبوری ليلی ريشه‌اش شد. خدا درخت ريشه‌دار را آب داد ...

 

ليلی گفت: بس است. ديگر٬ بس است و از قصه بيرون آمد. مجنون دور خودش می‌چرخيد. مجنون ليلی را نمی‌ديد رفتنش را هم. ليلی گفت: كاش مجنون اينهمه خودخواه نبود. كاش ليلی را می‌ديد. خدا گفت: ليلی بمان٬ قصه‌ی بی ليلی را كسی نخواهدخواند. ليلی گفت: اين قصه نيست. پايان ندارد. حكايت است. حكايت چرخيدن. خدا گفت: مثل حكايت زمين٬ مثل حكايت ماه. ليلی٬ بچرخ. ليلی گفت: كاش مجنون چرخيدنم را می‌ديد. مثل زمين كه چرخيدن ماه را می‌بيند. خدا گفت: چرخيدنت را من تماشا می‌كنم. ليلی بچرخ. ليلی چرخيد٬ چرخيد و چرخيد...

 

قصه نبود٬ راه بود٬ خار بود و خون... ليلی زخم برمی‌داشت٬ اما شمشير را نمی‌ديد. شمشيرزن را نيز. حريفی نبود. ليلی تنها می‌باخت. زيرا كه قصه٬ قصه‌ی باختن بود. مجنون كلمه بود. ناپيدا و گم. قصه‌ی عشق اما همه از مجنون بود. مجنون نبود. ليلی قصه‌اش را تنها می‌نوشت...

 

... ليلی گريست و گفت: كاش اينگونه نبود. خدا گفت: هيچ كس جز تو قصه‌ات را تغيير نخواهد داد. ليلی! قصه‌ات را عوض كن. ليلی اما می‌ترسيد. ليلی به مردن عادت داشت. تاريخ به مردن ليلی خو كرده بود. خدا گفت: ليلی عشق می‌ورزد تا نميرد. دنيا ليلی زنده می‌خواهد... ليلی زندگی‌ست. ليلی! زندگی كن. ليلی قصه‌ات را دوباره بنويس.

+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم بهمن 1386 17:14 توسط آیدا |


خدا گفت: لیلی یک ماجراست، ماجرایی آکنده از من.

ماجرایی که باید بسازیش.

شیطان گفت: یک اتفاق است. بنشین تا بیفتد.

آنان که حرف شیطان را باور کردند، نشستند

و لیلی هیچگاه اتفاق نیفتاد.

مجنون اما بلند شد، رفت تا لیلی را بسازد.

 

خدا گفت: لیلی درد است. درد زادنی نو. تولدی به دست خویشتن.

شیطان گفت: آسودگی است. خیالی ست خوش.

خدا گفت: لیلی رفتن است. عبور است و رد شدن.

شیطان گفت: ماندن است. فرو رفتن در خود.

خدا گفت: لیلی جستجو ست. لیلی نرسیدن است و بخشیدن

شیطان گفت: خواستن است. گرفتن و تملک.

خدا گفت: لیلی سخت است. دیر است و دور از دست.

شیطان گفت: ساده است. همین‌‌ جایی و دم دست.

 

و دنیا پر شد از لیلی‌های زود. لیلی‌های ساده اینجایی.

لیلی‌های نزدیک لحظه‌ای.

خدا گفت: لیلی زندگی ست. زیستنی از نوع دیگر.

 

لیلی جاودانگی شد و شیطان دیگر نبود.

مجنون، زیستنی از نوع دیگر را برگزید و می دانست که لیلی تا ابد طول می کشد.

 

از کتاب "لیلی نام تمام دختران زمین است"

نوشته ی: عرفان نظر آهاری

 

+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم بهمن 1386 17:11 توسط آیدا |


یه شب مهتاب ماه میاد تو خواب

 

منو میبره کوچه به کوچه

 

باغ انگوری ،باغ آلوچه

 

دره به دره ، صحرا به صحرا

 

اونجا که شبها پشت بیشه ها

 

یه پری میاد ترسون و لرزون

 

پاشو میذاره تو آب چشمه

 

شونه میکنه موی پریشون

 

 

 

یه شب مهتاب ماه میاد تو خواب

 

منو میبره ته اون دره

 

اونجا که شبها یکه و تنها

 

تک درخت بید شاد و پرامید

 

می کنه به ناز دستشو دراز

 

که یه ستاره بچکه مثل یه چیکه بارون

 

به جای میوه اش سر یه شاخه اش بشه آویزون

 

 

یه شب مهتاب...

+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم بهمن 1386 16:55 توسط آیدا |


ماه گفت: من از تو دل نمیبرم اگر چه از تو دلخورم

اگر چه گفته ای تورا به خاطرات بسپرم

هنوز هم خیال کن کنار تو نشته ام

منی که در جوانی ام به خاطرت شکسته ام

آسمان گفت: تو در سرابه های شبانه خنده می کنی من شکست داده را خودت برنده میکنی

ماه گفت: نیامدی و سالها نظر به جاده دوختم بیا ببین که بی تو من چه عاشقانه سوختم

آسمان گفت: رفیق روزهای خوب رفیق خوب روزها

همیشه ماندگار من همیشه در هنوزها

صدا بزن مرا شبی به غربتی که ساختی

به لحضه ای که عشق را بدون من شناختی

+ نوشته شده در شنبه سیزدهم بهمن 1386 10:44 توسط آیدا |


ماه من غصه نخور زندگی جزر و مد داره دنیامون یه عالمه ادم خوب و بد داره

ماه من غصه نخور همه که دشمن نمی شن همه که پر ترک مثل تو و من نمیشن

ماه من غصه نخور مثل ماها فراوونه خیلی کم پیدا میشه کسی رو حرفش بمونه

ماه من غصه نخور  گریه پناه ادماست ترو تازه موندن گل مال اشک شبنم است

ماه من غصه نخور زندگی بی غم نمی شه اونی که غصه نداشته باشه ادم نمی شه

ماه من غصه نخور خیلی ها تنهان مثل تو خیلی ها با زخم های زندگی آشنان مثل تو

ماه من غصه نخور زندگی خوب داره وزشت خدا رو چی دیدی شاید فردامون باشه بهشت

ماه من غصه نخور دنیا رو بسپار به خدا هردمون دعا کنیم

تو هم جدا

منم هم جدا ............

+ نوشته شده در شنبه سیزدهم بهمن 1386 10:39 توسط آیدا |


تقدیم به آسمان

 

دختری کوچک و تنها در گوشه ی پنجره ی اتاقش به آسمان خیره شده

دختر دل  افسرده کوچک بنگر این آسمان را تو ببین این سیاهی همه از تنهایی توست

گرد و خاکی برپاست روی این دفتر خاطراتش ، میچکد اشک

وای. . . نه !

دفترش خیس شده روی نام آسمان اشکی چکید ، دخترکی آهی کشید

میدرخشد نوری و یک ستاره آسمان را پر نور کرد

دخترک میداند آسمان تنها نیست

میکشد سایه هایی سیاه سیاه

روی این دیوار ها ، نقش  هایی از خاطره ها

دخترک دیوانه نیست ، قصه میگوید از یاد ها :

این منم این آسمان است ، عاشقی در ما نهان است

این که میخندد منم اینکه میگوید همان ها را منم

و نگاه کن این آسمان است میدرخشم در درونش همچو ماهی ، این منم

دخترک قصه میگوید با تیره های دیوار ها

یاد میگوید از تمام یاد ها !

جعبه خاطره ها ، بوی عطری میپیچد و عروسکی که تمام شب ها شاهد عشقی بود مینشیند در برش

آن عروسک تنها همدمش ، میکشد آه ، میزند فریاد

دخترک طاقت ندارد ، روز ها رفتند او آسمان را در بر ندارد

آن نگاه آسمانی دروغ بود و رفت

دخترک می گرید میگوید : و کجا رفت که رفت

آسمانی که میگفت : من ز تنهاییم و تنهایت نمیگذارم 

دخترک سخت  گریست و شکایت میکرد به خدایی که هنوز هست که هست

و گفت : چه دروغ زیبایی بود ، من تو را شکر میگویم

قاصدکی از پنجره به روی گونه های دخترک دوید ، اشک هایش را دید و پیام آورد :

گرچه شب تاریک است ، دل قوی دار  سحر نزدیک است

دخترک قاصدک را بوسید و به گوشش خواند : همان هایی را که همان روزها ، همان ها را میگفت

و فرستاد به سوی آسمانش .  

+ نوشته شده در سه شنبه دوم بهمن 1386 17:4 توسط آیدا |


بیشتر از همیشه دوستت دارم

                                         گر چه از عاشقی و عاشق شدن بیزارم

زیر آوار فرو ریخته دل

                                   جز دلم چیزی نمونده که به تو بسپارم

+ نوشته شده در یکشنبه سی ام دی 1386 18:16 توسط آیدا |


 

 

   مرگ من هجرتی نیست

                                      سفریست از سرزمینی که دوست نمیداشتمش

                                                         به خاطر مردمانش

 

               

               

+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم دی 1386 17:20 توسط آیدا |


عکس هایی از آیدا و شاملو

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم دی 1386 17:14 توسط آیدا |


قطاری كه نیم شبان نعره كشان از ده ما می گذرد

آسمان مرا كوچك نمی كند

و جاده ای كه از گرده پل می گذرد

آرزوی مرا با خود

به افق های دیگر نمی برد

                                                                          شاملو

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم دی 1386 16:54 توسط آیدا |


ماه تنها گوشه ای نشسته بود و دلتنگ بود ، دلتنگ آسمونش، دلتنگ اونجایی که روزی توش آرامش داشت !

گریه کرد و گاه گاه میون گریه هاش خدا رو صدا زد .

گریه کرد و آسمون رو صدا زد اما میدونست آسمون صداش رو نمیشنوه !

خدا آمد !

کنارش نشست ! و به صورت خیس ماه که میدرخشید نگاه کرد .

ماه گفت : خدایا ! کاش عشق را بخش میکردی !!

خدا گفت : عشق از یک بخش تشکیل شده و یک بخش آن تویی !

ماه گفت : عشق با یک بخش معنی نداره !

ماه آهی کشید و گفت : کاش چند بخش بود

خدا گفت : هر گاه تو عاشق شدی تو و عشق با هم یکی میشوید و میشوی یک بخش !

ماه گفت : من عاشقم !

خدا خندید

ماه سکوت کرد

و  خدا و ماه روی زمین خاکی قدم زدند و ردپای خدا کنار ردپای ماه میدرخشید !

خدا گفت :میدانم عاشقی !

ماه : پس چرا یکی نیستیم با معشوق ؟ پس چرا دورم ؟ اما .... ،  چرا؟

خدا سکوت کرد

ماه به خدا نگاهی ملتمسانه کرد

خدا : عشق اما و چرا نداره

خودت به جوابت میرسی ، هرگاه دلت تنگ شد فقط به عشقت فکر کن اونجاست که میبینی که در تمام وجودت جای دارد ، آسمان را در درونت و در قلبت حس میکنی حتی اگر از آسمان دور باشی .

ماه به فکر فرو رفت .

خدا : در فکر آسمانی ، میدانم.

ماه آهی کشید و گفت : دلتنگم خدا !

ردپای خدا هنوز در کنار ردپای ماه میدرخشید

خدا : آسمان در قلب پاک توست

ماه : آسمان را ابری نکن

خدا خندید و گفت آسمان هست اون بالاست تو نمیدانی هنوز عاشق هست یا نه !؟ و او هم نمیداند اما من میدانم ، و  میدانم آسمان به خاطر تو صاف است . هر موقع که ابری شد ، طوفانی و تیره شد دعاهایت را قبول کردم و آسمان در آغوش من بود .

ماه خوشحال شد و گفت : خدا آسمان را از آغوشت جدا نکن . آسمان بدون تو تنها تر میشود . خدایا آسمان را از غم خالی کن . روی زمین همه ی نگاه ها و دست ها رو به آسمان است و برای  همه ی عاشقان آسمان تنها پناه است ، کسی به آسمون بدون تو نگاه نمیکنه .

ماه با چشمای اشک آلود به خدا نگاه کرد و گفت آسمون رو هیچوقت از خودت دور نکن .

خدا لبخند پر محبت زد و گفت : آسمان گاه از من دور میشود گاه با ابر های تیره هم صحبت میشود اما میدانم ومیدانی که آسمان سرچشمه پاکی است و همیشه  پاک میماند

ماه گفت : آسمان پاک است چون رنگ تو را دارد و نیلوفر های آبی  بوی تو را دارند کاش میشد این نیلوفر های پاک  جای مرداب های کثیف در آسمان خانه داشتند

خدا گفت : اگر در آسمان بودند که گل پاکی و عشق نمیشدند ! و چون در کنار پلیدی و کثیفی مرداب معنا پیدا میکند من آسمان را پرستاره کردم .

ماه سکوت کرد و خدا لبخند زد و گفت : ستاره !!

ماه غمگین شد و اشک رسید . یاد شب هایی افتاد که در آغوش آسمان  غوطه ور بود. یاد حس غریبی که تمام شب را با آن سر میکرد ، یاد آسمان افتاد ، یاد حرف های آسمان که میگفت : آسمان بدون ماه معنی ندارد ، یادش آمد که آسمان به پاکی عشقش قسم خورد که هیچوقت ماه رو تنها نذاره و ماه دلش شکست ، یاد حرف های عاشقانه ای افتاد که تا صبح میگفت و وقتی آسمان را دست خورشید میسپرد و بوسه ای روی دست های آسمان میگذاشت ، یاد دلتنگی روزانه اش برای رسیدن شب و دلش تنگ شد برای تابیدنش تا آسمان  و یاد مهتاب هایی که از قلبش میتابید برای آسمانش  .

یاد روزی افتاد  که ابری رویش را پوشاند و روزی که آسمان دیگر صدایش را نشنید ، یاد ستاره ها افتاد ، ستاره هایی که چشمک زنان و فریبنده آسمان را به فراموش کردن ماه مجبور میکردند ، ماه دوباره گریه کرد و یاد روزی افتاد که از به جرم عاشقی از آسمان به زمین آمد.

و این  دست خدا بود که صورت ماه را پاک میکرد . . .

ماه پر بود ز دردی تکراری !!!!!!

خدا گفت : اشک هایت را به آسمان میبرم .

ماه با تعجب نگاه کرد و خدا با مهربانی لبخند زد گفت :آنها ستاره میشوند ، اشک های تو که روی سینه ی پر عشق آسمان ریختی  ، این ستاره ها همه نتیجه ی عشق تو به اوست  ، زیادی عاشق بودی . . .

ماه به آسمان نگاه کرد و ستاره هایی که چشمک زنان حضورشان را در آسمان به ماه نشان میدادند

ماه غمگین بود و با تمام وجود میخواست که به آسمان برگردد ، به همان شب های رویایی که با آسمان بر روی آب ها به مشاهده ماه و آسمان مینشستند .

ماه نشست روی زمین ، روی زمینی که متعلق به او نبود ، خدا کنارش بو د ، کنار ماه ، و همین حضور ماه را تسکین میداد .

ماه به این فکر کرد که در تنها ترین شب های زندگی ، در کنار تنهاییش هیچکس جز خدا صدایش را نشنید و به حرفهایش گوش نکرد .

ماه به خدا گفت : خدایا از تو ممنونم ! برای همه ی این  ( آرامش  !)

 خدا گفت : این هدیه من به توست ،این   (آرامش )

ماه آرام شد ، اشک هایش را پاک کرد و به خدا خیره شد و حس کرد خدا باوفا ترین معشوق دنیاست !

خدا لبخند زد و گفت : آرزو کن !

ماه میخواست آرزو کند که پیش آسمانش برگردد اما . . . .. . . . نه دلش لرزید !

سکوت کرد

خدا گفت : آرزو کن و لبخند زد

ماه گفت : مرا به آغوش بکش .

خدا لبخند زد و روی زمین دیگر یک رد پا برق میزد ، زیرا که خدا ماه را به آغوش گرفته بود و ماه آرامش داشت !

ستاره ها یکی یکی خاموش میشدند و آسمان روشن میشد !

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم آذر 1386 17:7 توسط آیدا |


اين آهنگ شام مهتاب بي نظيره! اگه تا حالا نشنيدينش توصيه مي كنم حتما برين دنبالش

از داريوش هم هست غفلت نکن!  دانلود شام مهتاب                                                              

+ نوشته شده در سه شنبه بیستم آذر 1386 9:1 توسط آیدا |


تو اون شام مهتاب٬کنارم نشستی              عجب شاخه گل وار به پایم شکستی

قلم زد نگاهت به نقش آفرینی                     که صورتگری را نبود این چنینی

پریزاد عشق و مه آسا کشیدی                    خدا را به شور تماشا کشیدی

تو دونسته بودی چه خوش باورم من             شکفتی و گفتی از عشق پرپرم من

تا گفتم کی هستی تو گفتی یه بی تاب        تا گفتم دلت کو تو گفتی که دریاب

قسم خوردی بر ماه که عاشق ترینی             تو یک جمع عاشق تو صادق ترینی

همون لحظه ابری رخ ماه و آشفت                  به خود گفتم ای وای مبادا دروغ گفت

گذشت روزگاری ازون لحظه ی ناب                 که معراج دل بود به درگاه مهتاب

درون درگه عشق چه محتاج نشستم             تو هر شام مهتاب به یادت شکستم

تو از این شکستن خبر داری یا نه                   هنوز شور عشق و به سر داری یا نه

        *هنوزم تو شبهات اگه ماهو داری   من اون ماهو دادم به تو یادگاری*

   

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیستم آذر 1386 8:53 توسط آیدا |


 

 عشقی که 

جز تفاهمی آشکار

                          نیست

     بر چهره زندگانی من

                                         که بر آن هر شیار

                                        از اندوهی جانکاه حکایت میکند

                                         به هیات او در آمده بود

                          آنگاه دانستم که مرا دیگر از او گریز نیست

             آیدا

                                            لبخند آمرزشی است .

نخست

                 دیرزمانی در او نگریستم    

                  چندان که ، چون نظر از وی بازگرفتم

                   در پیرامون من

                                           همه چیزی به هیات او در آمده بود

 

                                                                                                           شاملو

  

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیستم آذر 1386 8:26 توسط آیدا |


(حالم بد جوری گرفته بود)                                                                       

   آرامش:دلتنگیاتو بردار به روی قلبم بذار تکیه بده به شونم تو این مسیر دشوار اگه منو نمیخوای حرف دلم رو گوش کن فقط برای یک بار بعدش خدانگهدار

تنهایی خیلی سخته وقتی چشام به راهه وقتی که شب سیاهه وقتی بدون ماهه !

پریسا: یه فرشته ....... لب ساحل .....که با گریه هاش نوشته ...(همه فرشته های گمشده پیدا بشن دنیا بهشته !)

و من که سرم رو شونه آرامش بود :رفیق من سنگ صبور غم هام به دیدنم بیا که خیلی تنهام

هچکی نمیفهمه چه حالی دارم چه دنیای رو به زوالی دارم مجنونمو دل زده از لیلی ها خیلی دلم گرفته از خیلی ها

(پریسا دور خیلی ها رو خط کشید)

معلم شیمی: 2 دقیقه استراحت!!!!!!!!!!!!!!!!!

من: بچه ها بیاین مشاعره! (همه قبول کردن)

من:اگر چه هیچ کس نیومد سری به تنهاییم نزد ا  اما تو کوه درد باش طاقت بیارو مرد باش!!

پریسا:همه حرفای تو دلم فقط اینها که با تو گفتم نیست

گاه چندین هزار جمله هنوز همه ی حرفهای ادم نیست

باورم نمیشود که تمام شد اسمان ابی من!

و کسی که تمام من شده بود باورم میشود که کم کم نیست

من: خاک تو سرت مشاعره بود مسکه!!!!!!!!!!!!!!!!

من:تو هنوز پیش منی تو هنوز پیش منی

تو هنوز تو سفره ی دل درویش منی

کنار خاطراتم با تو همیشه خنده است

طرحی که از تو دارم شبیه یه پرنده است

پریسا:من یادم نمیاد تمرکز ندارم

من : خاک تو سرت ((ت)) الان گفتیم که!

تنهایی هاتو بردار به روی قلبم بذار ....................

پریسا: روز اول که دلم به تمنای تو پر زد چو کبوتر لب بام تو نشستم تو به من سنگ زدی من نرمیدم نگسستم!

من:می روم اما نمی پرسم ز خویش ره کجا؟ منزل کجا؟ مقصد چیست؟

بوسه می بخشم ولی خود غافلم این دل دیوانه را معبود کیست؟

پریسا: دروغ نگو .... دروغ گو . ... بسه دیگه دروغ گو بد جوری تنها موندی تو این شبای جادوو!!!!!

من: وای باران باران !.....شیشه پنجره را باران شست 

از دل من اما ...........

چه کسی یاد تورا خواهد شست؟

پریسا:تو دیگه بر نمی گردی ................ اخر قصه  همینه!

آرامش که داشت با  اس مس ادبیات 3 رو به دوستش میرسوند گفت : دهن هممون سرویس امسال همش تقلوب میکنیم

من:هر که دلداده شد به دلدارش ننشیند به قصد ازارش!!!!!!

پریسا:شبای بی ستاره کی منتظر میمونه؟ چشم می دوزه به اسمون  تا شب برسه به فردا؟(البته این شعر کامل اشتباه بود)

آرامش با حرکات موزون و صدایی شبیه به اندی وارد گود شد : هی! تو دختر بلا ! بوسه بزن به رو لبا !میدونی به پات نشستم دیوونه تو هستم!

پریسا:من همونم که یه روز می خواستم دریا بشم . میخواستم بزرگترین دریای دنیا بشم!

من:ماه!

(همه اعتراض کردند اما من گفتم:ماه توش پر شعره!)

آرام  دوباره اومد وسط:هی. اوووو. هی تو ! هی دودر باز .نه! واسه رفیق ما قصه نساز . پس بیا کنارش با ادا و ناز . بیا کنارش بیا باهاش بساز!

من: زن بیمار و دل افسرده ببر از یاد همی اورا

این غلط بود که ره دادی به دل ان عاشق بدخو را!!!!!!!!

پریسا:آرزومه! آرزومه. که در رو وا بکنی بیای توو خونه

که منو بغل بگیری عاشغونه!

من : هنوزم در پی اوونم . که اشکامو روی گوونه کنی پاکو . بگی جونم.

بگی جونم .نکن گریه منم اینجام. بذار دستاتو تو دستام

تو احساس منو می خوای ... منم ای گل تورو میخوام

پریسا: مسافر شهر غمی غریبی مثل خودمی تو صورتت پر از غمه!

غصه داری یه عالمه!

من: هی ! بچه ها زنگ خورد !!!!! زنگ اخرم دودره! معلم فیزیک نمیاد !!!!!!!!!!!! هورااااااا!!!!!!!!!

+ نوشته شده در سه شنبه بیستم آذر 1386 8:23 توسط آیدا |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

ایدا یعنی ماه ! آسمونم همون جایی که من توش زندگی میکردم اما به جرم عاشقی من رو بیرون کردند حالا ......میخوام عاشق بمونم همه روی زمین همه عاشقن ...... من میخوام زنده بمونم اخه رو زمین ستاره ای نیست تا منو از چشم اسمون بندازه !!!!!!!!!!!!!!!!


صفحه نخست
پست الکترونیک



نوشته های پیشین

بهمن 1386

دی 1386
آذر 1386



پیوندها

شاملو
فروغ عمر
خرمگس
هیچ
جزیره
سایه
UNIQUE


    تعداد بازديدها:

Night Skin:طراح قالب
POWERED BY: BLOGFA.COM

RSS