تبليغاتX
آیدا در آینه

آیدا در آینه

ماه تنها گوشه ای نشسته بود و دلتنگ بود ، دلتنگ آسمونش، دلتنگ اونجایی که روزی توش آرامش داشت !

گریه کرد و گاه گاه میون گریه هاش خدا رو صدا زد .

گریه کرد و آسمون رو صدا زد اما میدونست آسمون صداش رو نمیشنوه !

خدا آمد !

کنارش نشست ! و به صورت خیس ماه که میدرخشید نگاه کرد .

ماه گفت : خدایا ! کاش عشق را بخش میکردی !!

خدا گفت : عشق از یک بخش تشکیل شده و یک بخش آن تویی !

ماه گفت : عشق با یک بخش معنی نداره !

ماه آهی کشید و گفت : کاش چند بخش بود

خدا گفت : هر گاه تو عاشق شدی تو و عشق با هم یکی میشوید و میشوی یک بخش !

ماه گفت : من عاشقم !

خدا خندید

ماه سکوت کرد

و  خدا و ماه روی زمین خاکی قدم زدند و ردپای خدا کنار ردپای ماه میدرخشید !

خدا گفت :میدانم عاشقی !

ماه : پس چرا یکی نیستیم با معشوق ؟ پس چرا دورم ؟ اما .... ،  چرا؟

خدا سکوت کرد

ماه به خدا نگاهی ملتمسانه کرد

خدا : عشق اما و چرا نداره

خودت به جوابت میرسی ، هرگاه دلت تنگ شد فقط به عشقت فکر کن اونجاست که میبینی که در تمام وجودت جای دارد ، آسمان را در درونت و در قلبت حس میکنی حتی اگر از آسمان دور باشی .

ماه به فکر فرو رفت .

خدا : در فکر آسمانی ، میدانم.

ماه آهی کشید و گفت : دلتنگم خدا !

ردپای خدا هنوز در کنار ردپای ماه میدرخشید

خدا : آسمان در قلب پاک توست

ماه : آسمان را ابری نکن

خدا خندید و گفت آسمان هست اون بالاست تو نمیدانی هنوز عاشق هست یا نه !؟ و او هم نمیداند اما من میدانم ، و  میدانم آسمان به خاطر تو صاف است . هر موقع که ابری شد ، طوفانی و تیره شد دعاهایت را قبول کردم و آسمان در آغوش من بود .

ماه خوشحال شد و گفت : خدا آسمان را از آغوشت جدا نکن . آسمان بدون تو تنها تر میشود . خدایا آسمان را از غم خالی کن . روی زمین همه ی نگاه ها و دست ها رو به آسمان است و برای  همه ی عاشقان آسمان تنها پناه است ، کسی به آسمون بدون تو نگاه نمیکنه .

ماه با چشمای اشک آلود به خدا نگاه کرد و گفت آسمون رو هیچوقت از خودت دور نکن .

خدا لبخند پر محبت زد و گفت : آسمان گاه از من دور میشود گاه با ابر های تیره هم صحبت میشود اما میدانم ومیدانی که آسمان سرچشمه پاکی است و همیشه  پاک میماند

ماه گفت : آسمان پاک است چون رنگ تو را دارد و نیلوفر های آبی  بوی تو را دارند کاش میشد این نیلوفر های پاک  جای مرداب های کثیف در آسمان خانه داشتند

خدا گفت : اگر در آسمان بودند که گل پاکی و عشق نمیشدند ! و چون در کنار پلیدی و کثیفی مرداب معنا پیدا میکند من آسمان را پرستاره کردم .

ماه سکوت کرد و خدا لبخند زد و گفت : ستاره !!

ماه غمگین شد و اشک رسید . یاد شب هایی افتاد که در آغوش آسمان  غوطه ور بود. یاد حس غریبی که تمام شب را با آن سر میکرد ، یاد آسمان افتاد ، یاد حرف های آسمان که میگفت : آسمان بدون ماه معنی ندارد ، یادش آمد که آسمان به پاکی عشقش قسم خورد که هیچوقت ماه رو تنها نذاره و ماه دلش شکست ، یاد حرف های عاشقانه ای افتاد که تا صبح میگفت و وقتی آسمان را دست خورشید میسپرد و بوسه ای روی دست های آسمان میگذاشت ، یاد دلتنگی روزانه اش برای رسیدن شب و دلش تنگ شد برای تابیدنش تا آسمان  و یاد مهتاب هایی که از قلبش میتابید برای آسمانش  .

یاد روزی افتاد  که ابری رویش را پوشاند و روزی که آسمان دیگر صدایش را نشنید ، یاد ستاره ها افتاد ، ستاره هایی که چشمک زنان و فریبنده آسمان را به فراموش کردن ماه مجبور میکردند ، ماه دوباره گریه کرد و یاد روزی افتاد که از به جرم عاشقی از آسمان به زمین آمد.

و این  دست خدا بود که صورت ماه را پاک میکرد . . .

ماه پر بود ز دردی تکراری !!!!!!

خدا گفت : اشک هایت را به آسمان میبرم .

ماه با تعجب نگاه کرد و خدا با مهربانی لبخند زد گفت :آنها ستاره میشوند ، اشک های تو که روی سینه ی پر عشق آسمان ریختی  ، این ستاره ها همه نتیجه ی عشق تو به اوست  ، زیادی عاشق بودی . . .

ماه به آسمان نگاه کرد و ستاره هایی که چشمک زنان حضورشان را در آسمان به ماه نشان میدادند

ماه غمگین بود و با تمام وجود میخواست که به آسمان برگردد ، به همان شب های رویایی که با آسمان بر روی آب ها به مشاهده ماه و آسمان مینشستند .

ماه نشست روی زمین ، روی زمینی که متعلق به او نبود ، خدا کنارش بو د ، کنار ماه ، و همین حضور ماه را تسکین میداد .

ماه به این فکر کرد که در تنها ترین شب های زندگی ، در کنار تنهاییش هیچکس جز خدا صدایش را نشنید و به حرفهایش گوش نکرد .

ماه به خدا گفت : خدایا از تو ممنونم ! برای همه ی این  ( آرامش  !)

 خدا گفت : این هدیه من به توست ،این   (آرامش )

ماه آرام شد ، اشک هایش را پاک کرد و به خدا خیره شد و حس کرد خدا باوفا ترین معشوق دنیاست !

خدا لبخند زد و گفت : آرزو کن !

ماه میخواست آرزو کند که پیش آسمانش برگردد اما . . . .. . . . نه دلش لرزید !

سکوت کرد

خدا گفت : آرزو کن و لبخند زد

ماه گفت : مرا به آغوش بکش .

خدا لبخند زد و روی زمین دیگر یک رد پا برق میزد ، زیرا که خدا ماه را به آغوش گرفته بود و ماه آرامش داشت !

ستاره ها یکی یکی خاموش میشدند و آسمان روشن میشد !

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم آذر 1386 17:7 توسط آیدا |


اين آهنگ شام مهتاب بي نظيره! اگه تا حالا نشنيدينش توصيه مي كنم حتما برين دنبالش

از داريوش هم هست غفلت نکن!  دانلود شام مهتاب                                                              

+ نوشته شده در سه شنبه بیستم آذر 1386 9:1 توسط آیدا |


تو اون شام مهتاب٬کنارم نشستی              عجب شاخه گل وار به پایم شکستی

قلم زد نگاهت به نقش آفرینی                     که صورتگری را نبود این چنینی

پریزاد عشق و مه آسا کشیدی                    خدا را به شور تماشا کشیدی

تو دونسته بودی چه خوش باورم من             شکفتی و گفتی از عشق پرپرم من

تا گفتم کی هستی تو گفتی یه بی تاب        تا گفتم دلت کو تو گفتی که دریاب

قسم خوردی بر ماه که عاشق ترینی             تو یک جمع عاشق تو صادق ترینی

همون لحظه ابری رخ ماه و آشفت                  به خود گفتم ای وای مبادا دروغ گفت

گذشت روزگاری ازون لحظه ی ناب                 که معراج دل بود به درگاه مهتاب

درون درگه عشق چه محتاج نشستم             تو هر شام مهتاب به یادت شکستم

تو از این شکستن خبر داری یا نه                   هنوز شور عشق و به سر داری یا نه

        *هنوزم تو شبهات اگه ماهو داری   من اون ماهو دادم به تو یادگاری*

   

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیستم آذر 1386 8:53 توسط آیدا |


 

 عشقی که 

جز تفاهمی آشکار

                          نیست

     بر چهره زندگانی من

                                         که بر آن هر شیار

                                        از اندوهی جانکاه حکایت میکند

                                         به هیات او در آمده بود

                          آنگاه دانستم که مرا دیگر از او گریز نیست

             آیدا

                                            لبخند آمرزشی است .

نخست

                 دیرزمانی در او نگریستم    

                  چندان که ، چون نظر از وی بازگرفتم

                   در پیرامون من

                                           همه چیزی به هیات او در آمده بود

 

                                                                                                           شاملو

  

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیستم آذر 1386 8:26 توسط آیدا |


(حالم بد جوری گرفته بود)                                                                       

   آرامش:دلتنگیاتو بردار به روی قلبم بذار تکیه بده به شونم تو این مسیر دشوار اگه منو نمیخوای حرف دلم رو گوش کن فقط برای یک بار بعدش خدانگهدار

تنهایی خیلی سخته وقتی چشام به راهه وقتی که شب سیاهه وقتی بدون ماهه !

پریسا: یه فرشته ....... لب ساحل .....که با گریه هاش نوشته ...(همه فرشته های گمشده پیدا بشن دنیا بهشته !)

و من که سرم رو شونه آرامش بود :رفیق من سنگ صبور غم هام به دیدنم بیا که خیلی تنهام

هچکی نمیفهمه چه حالی دارم چه دنیای رو به زوالی دارم مجنونمو دل زده از لیلی ها خیلی دلم گرفته از خیلی ها

(پریسا دور خیلی ها رو خط کشید)

معلم شیمی: 2 دقیقه استراحت!!!!!!!!!!!!!!!!!

من: بچه ها بیاین مشاعره! (همه قبول کردن)

من:اگر چه هیچ کس نیومد سری به تنهاییم نزد ا  اما تو کوه درد باش طاقت بیارو مرد باش!!

پریسا:همه حرفای تو دلم فقط اینها که با تو گفتم نیست

گاه چندین هزار جمله هنوز همه ی حرفهای ادم نیست

باورم نمیشود که تمام شد اسمان ابی من!

و کسی که تمام من شده بود باورم میشود که کم کم نیست

من: خاک تو سرت مشاعره بود مسکه!!!!!!!!!!!!!!!!

من:تو هنوز پیش منی تو هنوز پیش منی

تو هنوز تو سفره ی دل درویش منی

کنار خاطراتم با تو همیشه خنده است

طرحی که از تو دارم شبیه یه پرنده است

پریسا:من یادم نمیاد تمرکز ندارم

من : خاک تو سرت ((ت)) الان گفتیم که!

تنهایی هاتو بردار به روی قلبم بذار ....................

پریسا: روز اول که دلم به تمنای تو پر زد چو کبوتر لب بام تو نشستم تو به من سنگ زدی من نرمیدم نگسستم!

من:می روم اما نمی پرسم ز خویش ره کجا؟ منزل کجا؟ مقصد چیست؟

بوسه می بخشم ولی خود غافلم این دل دیوانه را معبود کیست؟

پریسا: دروغ نگو .... دروغ گو . ... بسه دیگه دروغ گو بد جوری تنها موندی تو این شبای جادوو!!!!!

من: وای باران باران !.....شیشه پنجره را باران شست 

از دل من اما ...........

چه کسی یاد تورا خواهد شست؟

پریسا:تو دیگه بر نمی گردی ................ اخر قصه  همینه!

آرامش که داشت با  اس مس ادبیات 3 رو به دوستش میرسوند گفت : دهن هممون سرویس امسال همش تقلوب میکنیم

من:هر که دلداده شد به دلدارش ننشیند به قصد ازارش!!!!!!

پریسا:شبای بی ستاره کی منتظر میمونه؟ چشم می دوزه به اسمون  تا شب برسه به فردا؟(البته این شعر کامل اشتباه بود)

آرامش با حرکات موزون و صدایی شبیه به اندی وارد گود شد : هی! تو دختر بلا ! بوسه بزن به رو لبا !میدونی به پات نشستم دیوونه تو هستم!

پریسا:من همونم که یه روز می خواستم دریا بشم . میخواستم بزرگترین دریای دنیا بشم!

من:ماه!

(همه اعتراض کردند اما من گفتم:ماه توش پر شعره!)

آرام  دوباره اومد وسط:هی. اوووو. هی تو ! هی دودر باز .نه! واسه رفیق ما قصه نساز . پس بیا کنارش با ادا و ناز . بیا کنارش بیا باهاش بساز!

من: زن بیمار و دل افسرده ببر از یاد همی اورا

این غلط بود که ره دادی به دل ان عاشق بدخو را!!!!!!!!

پریسا:آرزومه! آرزومه. که در رو وا بکنی بیای توو خونه

که منو بغل بگیری عاشغونه!

من : هنوزم در پی اوونم . که اشکامو روی گوونه کنی پاکو . بگی جونم.

بگی جونم .نکن گریه منم اینجام. بذار دستاتو تو دستام

تو احساس منو می خوای ... منم ای گل تورو میخوام

پریسا: مسافر شهر غمی غریبی مثل خودمی تو صورتت پر از غمه!

غصه داری یه عالمه!

من: هی ! بچه ها زنگ خورد !!!!! زنگ اخرم دودره! معلم فیزیک نمیاد !!!!!!!!!!!! هورااااااا!!!!!!!!!

+ نوشته شده در سه شنبه بیستم آذر 1386 8:23 توسط آیدا |


 

  یکی بود یکی نبود

 زیر گنبد کبود هیچکی نبود ، اما توی گنبد کبود یه ماه کوچولو تنهای تنها نشسته بود توی قلب آسمون ،

 لای اون ابرای تیره یه ماه تنها نشسته بود

ماه کوچولو دلش گرفت به خدا گفت : که میخواد عاشق باشه   خدا خندید . . .

دل ماه کوچولو گرفت چند روز بعد آسمون به خدا گفت که دیگه عاشق شده    خدا خندید . . . . .

یه دفعه دل ماه لرزید آخه اونم عاشق شده بود ، آسمون اوممد جلو گفت میخواد بمونه تا بی نهایت واسه اینکه ماه تنها نمونه  !!!

ماه عاشق توی قلب این آسمون پرنور شد ، عاشق شد ، کامل شد .

آسمون ماه رو در آغوش گرفت و خدا هم آسمون رو .

ماه فکر میکرد واسه آسمون قشنگترینه ! نمیدونست که ستاره ها پر شدن تو آسمونش .

یه روز آسمون گرفت ، ابری شد و بارون گرفت ، طوفانی شد  !

آسمون دلش شکست ، ابرای سیاه اومدن و دل آسمون دیثگه سیاه شده بود دیگه آسمون عوض شد .

ستاره ها چشمک زنون اومدن ، یه ابر تیره روی ماه رو پوشوند

آسمون ماه رو دیگه صدا نزد ، واسه شباش قصه نگفت ، نگاش نکرد .

ماه دیگه دلش شکست اون از آسمون رفت ،

رفت ولی ردپاش تو آسمون موند . . .

آسمون گفت که برو ! آره برو ، من میخوام تنها بمونم . . . . .

اما ماه میدونست که دل آسمون پر از ستارست

ماه اومد رو زمین آخه جاش تو آسمون نبود !!!

 جای عاشقا روی زمینه !

ماه اومد روی زمین تا عاشق بمونه

 اما هنوز دست خدا تو دست ماه و خدا تو آسمونه !!

ماه هنوز میخواد زنده بمونه چونکه دستای خدا تو دستاشونه !!

شاید این دستای زیبا یه روزی اونو به آسمونش برسونه . . .

 

 شاید . . .

+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم آذر 1386 16:57 توسط آیدا |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

ایدا یعنی ماه ! آسمونم همون جایی که من توش زندگی میکردم اما به جرم عاشقی من رو بیرون کردند حالا ......میخوام عاشق بمونم همه روی زمین همه عاشقن ...... من میخوام زنده بمونم اخه رو زمین ستاره ای نیست تا منو از چشم اسمون بندازه !!!!!!!!!!!!!!!!


صفحه نخست
پست الکترونیک



نوشته های پیشین

بهمن 1387

آبان 1387
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386



پیوندها

شاملو
فروغ عمر
خرمگس
هیچ
جزیره
سایه
UNIQUE


    تعداد بازديدها:

Night Skin:طراح قالب
POWERED BY: BLOGFA.COM

RSS