|
خدا گفت: لیلی یک ماجراست، ماجرایی آکنده از من. ماجرایی که باید بسازیش. شیطان گفت: یک اتفاق است. بنشین تا بیفتد. آنان که حرف شیطان را باور کردند، نشستند و لیلی هیچگاه اتفاق نیفتاد. مجنون اما بلند شد، رفت تا لیلی را بسازد. خدا گفت: لیلی درد است. درد زادنی نو. تولدی به دست خویشتن. شیطان گفت: آسودگی است. خیالی ست خوش. خدا گفت: لیلی رفتن است. عبور است و رد شدن. شیطان گفت: ماندن است. فرو رفتن در خود. خدا گفت: لیلی جستجو ست. لیلی نرسیدن است و بخشیدن شیطان گفت: خواستن است. گرفتن و تملک. خدا گفت: لیلی سخت است. دیر است و دور از دست. شیطان گفت: ساده است. همین جایی و دم دست. و دنیا پر شد از لیلیهای زود. لیلیهای ساده اینجایی. لیلیهای نزدیک لحظهای. خدا گفت: لیلی زندگی ست. زیستنی از نوع دیگر. لیلی جاودانگی شد و شیطان دیگر نبود. مجنون، زیستنی از نوع دیگر را برگزید و می دانست که لیلی تا ابد طول می کشد. از کتاب "لیلی نام تمام دختران زمین است" نوشته ی: عرفان نظر آهاری
+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم بهمن 1386 17:11 توسط آیدا |
|
| ||||||