|
تو اون شام مهتاب٬کنارم نشستی عجب شاخه گل وار به پایم شکستی
قلم زد نگاهت به نقش آفرینی که صورتگری را نبود این چنینی پریزاد عشق و مه آسا کشیدی خدا را به شور تماشا کشیدی تو دونسته بودی چه خوش باورم من شکفتی و گفتی از عشق پرپرم من تا گفتم کی هستی تو گفتی یه بی تاب تا گفتم دلت کو تو گفتی که دریاب قسم خوردی بر ماه که عاشق ترینی تو یک جمع عاشق تو صادق ترینی همون لحظه ابری رخ ماه و آشفت به خود گفتم ای وای مبادا دروغ گفت گذشت روزگاری ازون لحظه ی ناب که معراج دل بود به درگاه مهتاب درون درگه عشق چه محتاج نشستم تو هر شام مهتاب به یادت شکستم تو از این شکستن خبر داری یا نه هنوز شور عشق و به سر داری یا نه *هنوزم تو شبهات اگه ماهو داری من اون ماهو دادم به تو یادگاری* + نوشته شده در سه شنبه بیستم آذر 1386 8:53 توسط آیدا |
|
| ||||||