|
ماه تنها گوشه ای نشسته بود و دلتنگ بود ، دلتنگ آسمونش، دلتنگ اونجایی که روزی توش آرامش داشت !
گریه کرد و گاه گاه میون گریه هاش خدا رو صدا زد . گریه کرد و آسمون رو صدا زد اما میدونست آسمون صداش رو نمیشنوه ! خدا آمد ! کنارش نشست ! و به صورت خیس ماه که میدرخشید نگاه کرد . ماه گفت : خدایا ! کاش عشق را بخش میکردی !! خدا گفت : عشق از یک بخش تشکیل شده و یک بخش آن تویی ! ماه گفت : عشق با یک بخش معنی نداره ! ماه آهی کشید و گفت : کاش چند بخش بود خدا گفت : هر گاه تو عاشق شدی تو و عشق با هم یکی میشوید و میشوی یک بخش ! ماه گفت : من عاشقم ! خدا خندید ماه سکوت کرد و خدا و ماه روی زمین خاکی قدم زدند و ردپای خدا کنار ردپای ماه میدرخشید ! خدا گفت :میدانم عاشقی ! ماه : پس چرا یکی نیستیم با معشوق ؟ پس چرا دورم ؟ اما .... ، چرا؟ خدا سکوت کرد ماه به خدا نگاهی ملتمسانه کرد خدا : عشق اما و چرا نداره خودت به جوابت میرسی ، هرگاه دلت تنگ شد فقط به عشقت فکر کن اونجاست که میبینی که در تمام وجودت جای دارد ، آسمان را در درونت و در قلبت حس میکنی حتی اگر از آسمان دور باشی . ماه به فکر فرو رفت . خدا : در فکر آسمانی ، میدانم. ماه آهی کشید و گفت : دلتنگم خدا ! ردپای خدا هنوز در کنار ردپای ماه میدرخشید خدا : آسمان در قلب پاک توست ماه : آسمان را ابری نکن خدا خندید و گفت آسمان هست اون بالاست تو نمیدانی هنوز عاشق هست یا نه !؟ و او هم نمیداند اما من میدانم ، و میدانم آسمان به خاطر تو صاف است . هر موقع که ابری شد ، طوفانی و تیره شد دعاهایت را قبول کردم و آسمان در آغوش من بود . ماه خوشحال شد و گفت : خدا آسمان را از آغوشت جدا نکن . آسمان بدون تو تنها تر میشود . خدایا آسمان را از غم خالی کن . روی زمین همه ی نگاه ها و دست ها رو به آسمان است و برای همه ی عاشقان آسمان تنها پناه است ، کسی به آسمون بدون تو نگاه نمیکنه . ماه با چشمای اشک آلود به خدا نگاه کرد و گفت آسمون رو هیچوقت از خودت دور نکن . خدا لبخند پر محبت زد و گفت : آسمان گاه از من دور میشود گاه با ابر های تیره هم صحبت میشود اما میدانم ومیدانی که آسمان سرچشمه پاکی است و همیشه پاک میماند ماه گفت : آسمان پاک است چون رنگ تو را دارد و نیلوفر های آبی بوی تو را دارند کاش میشد این نیلوفر های پاک جای مرداب های کثیف در آسمان خانه داشتند خدا گفت : اگر در آسمان بودند که گل پاکی و عشق نمیشدند ! و چون در کنار پلیدی و کثیفی مرداب معنا پیدا میکند من آسمان را پرستاره کردم . ماه سکوت کرد و خدا لبخند زد و گفت : ستاره !! ماه غمگین شد و اشک رسید . یاد شب هایی افتاد که در آغوش آسمان غوطه ور بود. یاد حس غریبی که تمام شب را با آن سر میکرد ، یاد آسمان افتاد ، یاد حرف های آسمان که میگفت : آسمان بدون ماه معنی ندارد ، یادش آمد که آسمان به پاکی عشقش قسم خورد که هیچوقت ماه رو تنها نذاره و ماه دلش شکست ، یاد حرف های عاشقانه ای افتاد که تا صبح میگفت و وقتی آسمان را دست خورشید میسپرد و بوسه ای روی دست های آسمان میگذاشت ، یاد دلتنگی روزانه اش برای رسیدن شب و دلش تنگ شد برای تابیدنش تا آسمان و یاد مهتاب هایی که از قلبش میتابید برای آسمانش . یاد روزی افتاد که ابری رویش را پوشاند و روزی که آسمان دیگر صدایش را نشنید ، یاد ستاره ها افتاد ، ستاره هایی که چشمک زنان و فریبنده آسمان را به فراموش کردن ماه مجبور میکردند ، ماه دوباره گریه کرد و یاد روزی افتاد که از به جرم عاشقی از آسمان به زمین آمد. و این دست خدا بود که صورت ماه را پاک میکرد . . . ماه پر بود ز دردی تکراری !!!!!! خدا گفت : اشک هایت را به آسمان میبرم . ماه با تعجب نگاه کرد و خدا با مهربانی لبخند زد گفت :آنها ستاره میشوند ، اشک های تو که روی سینه ی پر عشق آسمان ریختی ، این ستاره ها همه نتیجه ی عشق تو به اوست ، زیادی عاشق بودی . . . ماه به آسمان نگاه کرد و ستاره هایی که چشمک زنان حضورشان را در آسمان به ماه نشان میدادند ماه غمگین بود و با تمام وجود میخواست که به آسمان برگردد ، به همان شب های رویایی که با آسمان بر روی آب ها به مشاهده ماه و آسمان مینشستند . ماه نشست روی زمین ، روی زمینی که متعلق به او نبود ، خدا کنارش بو د ، کنار ماه ، و همین حضور ماه را تسکین میداد . ماه به این فکر کرد که در تنها ترین شب های زندگی ، در کنار تنهاییش هیچکس جز خدا صدایش را نشنید و به حرفهایش گوش نکرد . ماه به خدا گفت : خدایا از تو ممنونم ! برای همه ی این ( آرامش !) خدا گفت : این هدیه من به توست ،این (آرامش ) ماه آرام شد ، اشک هایش را پاک کرد و به خدا خیره شد و حس کرد خدا باوفا ترین معشوق دنیاست ! خدا لبخند زد و گفت : آرزو کن ! ماه میخواست آرزو کند که پیش آسمانش برگردد اما . . . .. . . . نه دلش لرزید ! سکوت کرد خدا گفت : آرزو کن و لبخند زد ماه گفت : مرا به آغوش بکش . خدا لبخند زد و روی زمین دیگر یک رد پا برق میزد ، زیرا که خدا ماه را به آغوش گرفته بود و ماه آرامش داشت ! ستاره ها یکی یکی خاموش میشدند و آسمان روشن میشد ! + نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم آذر 1386 17:7 توسط آیدا |
|
| ||||||